...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 0:46  توسط نسیم صبح  | 

ویرانه های شهر را قفسی در هم شکسته بدان که راه به آزادی پرندگان روح گشوده است ...

زندگی زیباست اما شهادت از آن زیباتر است ...

سلامت تن زیباست اما پرنده ی عشق ، تن را قفسی می بیند که  در باغ نهاده باشند و مگر نه آن که گردن ها را باریک آفریده اند تا در مقتل کربلای عشق آسان تر بریده شود ...

و مگر نه آن که خانه تن راه فرسودگی می پیماید تا خانه ی روح آباد شود ؟!

و مگر این عاشق بی قرار را بر این سفینه سرگردان آسمانی که کره ی زمین باشد برای ماندن در استطبل خاک و خل آفریده اند ؟! و مگر از درون این خاک اگر نردبانی به آسمان نباشد جز کرم هایی فربه و تن پرور بر می آید ؟!

پس اگر مقصد را نه این جا  ، در زیر این سقف های دل تنگ و در پس این پنجره های کوچک که به کوچه های دل تنگ باز می شود  نمی توان جست ، بهتر آن که پرنده ی روح دل در قفس نبندد ...

پس اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر ...

 

پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد ...

زندگی زیباست  ، اما از مجید خیاط زاده باز پرس که زندگی چیست ؟!

 

اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده اند پس ما قبرستان نشینان عادات  و روزمرگی ها را کی راهی به معنای زندگی هست ؟!

اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر ....

 پرستویی که مقصد را در کوچ می یابد از ویرانی لانه اش نمی هراسد ...

سید صالح موسوی نمی توانست شهادت مجید را ببیند و ندید . خبر شهادت او را در پرشن هتل آبادان به سید صالح رساندند اما تو می دانی که هر تعلقی  هر چند بزرگ در برابر آن تعلق ذاتی که جان را به صاحب جان  پیوند می دهد کوچک است ... پیکر مجید را برادرش رضا غسل داد که  اکنون خود او نیز به قبیله ی کربلائیان  الحاق یافته است ...  

این جا زمزمی از نور پدید آمده است و در اطراف آن قیبله ای مسکن گزیده اند که نور می خورند و نور می آشامند زمزم نور در عمق خویش به اقیانوسی از نور می رسد که از ازل تا ابد را فرا گرفته است و در جزایر سبز آن جاودانان حکومت دارند ....

 

نیمه کاره ماند ...

 


 

پی نوشت : مدت ها بود که می خواستم این متن را در جایی به نمایش بگذارم  ولی هیچ جایی را پیدا نکرده بودم ...

وقتی برای به روز کردن وبلاگ ندارم . شاید گاهی اگر مطلبی خاص دیدم ، از این فضا استفاده کنم ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 19:49  توسط نسیم صبح  | 

وقتی بعد از ۴ سال به خانه بر می گردی ، هویتت را گم می کنی ...

همانطور که بعد از ۱۸ سال به شهر دیگری می روی !

یادش بخیر روز اولی که برای ثبت نام دانشگاه رفتم (روز یکشنبه بود ! روز ثبت نام بچه های علوم سیاسی رفته بودم که اگر چیزی را فراموش کرده بودم برای محکم کاری هم که شده ، یک روز مهلت داشته باشم ! ) خیلی سریع کارهای ثبت نامم تمام شد ! شاید حدود ۹ یا ۹:۳۰ بود ! اولین نفری بودم که در دانشگاه بودم و ثبت نامم را بدون معطلی تمام کردم ! 

بعد از دانشگاه روانه ی خوابگاه شدیم تا وسایلم را بگذارم و با پدر و مادرم برگردم ! (از آقای حسینی پرسیده بودم ، کلاس های آن هفته تشکیل نمی شد ) مسیر خوابگاه را تا ساختمان ۷۲ ، اتاق ۱۰۷ ، رفتم !

-------این منم و تمام وسایلم ! چقدر اندک ! همین که کوله بارم را در اتاق گذاشتم ته دلم خالی شد ... (من -تنها-۴سال تمام - حتی فکرش هم سخت بود ! )

.

.

.

بعد از ۴سال هم که وسایلم را جمع می کردم دوباره همان حس روز اول را داشتم ... ! روز اول آمدن به تهران ، فکرش را هم نمی کردم که رفتن از تهران برایم  اینقدر سخت باشد ... !

........................................................................................

پ.ن.۱ : هدف این پست حلالیت خواستن از تمام کسانی بود که ناخواسته ناراحتشان کردم و فرصت حلالیت طلبی حضوری نبود ... (تمام تلاشم در این ۴ سال این بود که کسی را از خودم نرنجانم ولی گاهی ناخواسته این طور می شد ) لطفا اگر ناراحتید در پیامی بگویید تا اگر امکانش بود برطرف شود و یا حداقل اگر اشتباهی در فهم من و شما بوده است ، برطرف شود . و حداقل فایده اش این است که دیگر اشتباهاتم را تکرار نکنم ...

پ.ن.۲ : جای ۳ نقطه ی وسط هم خاطراتی بود از ۴ سال دانشگاه و ترم های مختلفش که حذف شد !  

پ.ن.۳ : این وبگاه مدتی کوتاه در این فضا بود و دیگر شاید به روز نشود . مطالبش هم چندان پخته نبود ، دعا بفرمایید که اگر روزی برگشتم کمی تغییر کرده باشم ....!

پ.ن.۴ : التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 18:30  توسط نسیم صبح  |